پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

...سفر به دیگر سو

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

،اینجا
طلوع تا غروب تاریک است
،اینجا
،بامداد، سحر، صبح، ظهر، عصر، شب، نیمه شب
هیچ فرقی باهم نمی کند
همه جا ظلمات است
!پی نوشت1: پرده اتاقم همیشه باز است
!پی نوشت2: پنج روز پیش، تولد پنج سالگی تنهایی ام را در تاریکی عزا گرفتم

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

در این دیار بی کسی، با هر کسی دم زدم، پر وبال پرواز بلندپروازی ام سست
!شد، یخ زد، شکست و خرد شد. گویی برخورد با کوه یخ
از این پس، سکوت را بدرقه راهم خواهم کرد
!پی نوشت: هر گردویی گرد نیست

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

خیلی ها آمدند واخنینگن و رفتند و یا دارند می روند، اما من هنوز هستم! همه یک روزی رفتنی اند
پویا مرد شست ساله را در سازمان انتقال خون دیده بود که با چرخ دوازده کیلومتر پا زده بود تا رسیده بود آنجا، بعد از اهدا خون قرار بود همون راه را برگرده، پویا خیلی
!تعجب کرده بود، اما من بیشتر
پلیس گاوچران آمریکا هم که فرق دانشگاه با گاوداری را نمی فهمه (مطالب مربوطه
(2 1
سربازاشون را هم که از تو طویله در آوردند
پسرک هلندی که امروز تو آزمایشگاه دیدم، خود گاو هولشتاین بود، نژاد پرست بد ذات! با اون قیافه وحشتناکش، با شلوار گشادش که سه تای من توش جا می شد و با پیرسینگ(حلقه آویز) تو لب و لاله گوشش، فکر می کرد خود کله پنیرش آدمه و بقیه حیوان. بحث در مورد انتخابات و قوانین کار بود. نظرش این بود که چون خارجی ها تو کشورشان شرایط اقتصادی خوبی ندارند، اینجا کار را با هر حقوق کمی که شده باید قبول کنند. می گفت باز براشون می صرفه و گرنه به اینجا نمی آمدند و اینجا ماندگار
!نمی شدند

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵

Mr. counting calorie, after 45 days!

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵

دیروز پویا آمده بود پیشم، خیلی ناراحت و گرفته، به من هفته پیش گفته بود که امتحان هایش را زیاد خوب نداده، من هم فکر کردم که شاید نتایج امتحان های پایان ترمش را گرفته و شاید نمره درس پاتولوژی را که می گفت امتحان وحشتناکی داشته را زیاد
!خوب نشده
به من برگه ای نشان داد، شبیه کارنامه بود، بعد که خواندم، دیدم که جواب آزمایش خونش است که سه هفته پیش رفته بود، چند روز پیش دکترش باهاش تماس گرفته بود و برایش قرار فوری گذاشته بود، چونکه تیری گلیسیرید (چربی) خونش خیلی بالا بود. در حالی که پویا نوزدهمین بهار زندگی اش را چند ماه پیش دیده بود! و در این سن داشتن چربی خون بالا خیلی نادر است. خوشبختانه اچ دی ال و کلسترول خونش نرمال بود و زیاد جای نگرانی نبود و پویا می تواند با ورزش و یک رژیم غذایی مناسب و دراز مدت، سلامتی اش را باز یابد
عصبی بود و مضطرب، در حالی که دست و پاهایش می لرزید، صدای گریه موبایلش بلند شد، گوشی را نزدیک گوشش برد، لب هایش دیگر تکان نمی خورد، قادر به صحبت کردن نبود، گویی لال شده بود، کم کم دیگر نمی لرزید، آرام شد، انگار پرستوی دلش پشت خط بود

سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۵

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

!حسابشون را گذشتم کف دستشون، که من، منم
مثل خودشان برخورد کردم. جواب آزمایش آخرشان مردود بود. مثل دفعه های
... قبل هم نبود که بشود تک ماده کرد، پس
!خداحافظ
خداحافظ مرده خوران لش
خداحافظ انگلان پست
خداحافظ سیریش های بدذات
خداحافظ ریاکاران صد چهره
...خداحافظ

بهترین آرزوی تولد

امیدوارم تا آخر عمرت زنده باشی

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۸۵

فال حافظ

سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه​اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد
خدایا این لحظه ها را از من مگیر

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

حالا بدون

!با تو هستم
آره خود تو
فکرش را می کردی؟
که یک روز با من غریبه بشی یا بهتره بگم من را غریبه بدونی
فکرش را می کردی؟
که روزی بهم پشت کنی
که با حرف هات، از پشت، خنجر تو قلبم بزنی

کاشکی می شد معرفت را بهت تزریق کرد، کاشکی آمپولش بود، کاشکی یکی آمپولش
!را کشف می کرد
!واخنینگن بهترین جای دنیا، کنج اتاق سه در چهار متری ام
ای حسود بی شرف
!این قدر زیرآبی نرو، غرق می شوی ها

رهایم کن

از جونم چی می خواهی؟
!چرا با دست های زبرت، دلم را ریش ریش می کنی
!حیفِ صداقت
!این حیف، با حیف پست قبلی فرق داره و مربوط به دو موضوع متفاوته

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

حیف! نه؟

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

پذيرفتن يک کودک به فرزندی

بنی آدم اعضای یکدیگرند // که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدست آورد روزگار // دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی // نشاید که نامت نهند آدمی
(سعدی)

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

گنگ و نا مفهوم

علامت های سوال خوب شنا کردن را یاد گرفته اند
!هیچ کدامشان دیگر غرق نمی شوند
،از قله بلند کوته فکری ام به ته اعماق دره افکارم شیرجه می زنند، آفتاب، مهتاب
دو بارو باز و دو بارو جمع
!زیرآبی رفتن هم خوب بلدند

پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵

این که ادامه دهم یا نه
،این که چه گونه ادامه دهم
یا اصلا برای چی ادامه دهم
چرا به دنبالش هستم
واصولا به دنبال چی می گردم
چرا آنچه به دنبالشم، درون مفهومی دگر می گنجد
و چرا باید به دنبال چیزی گشت
همچون آوندهایی جوانه جنون را سیراب می کنند
،فقط می دانم که
!این گونه ادامه نخواهم داد

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

جوانه جنون

این گونه ادامه نخواهم داد

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

هر چه بیشتر می خوانم، کمتر متوجه می شوم. جزء معدود کتاب هایی است که ارزش
.بیش از یک بارخواندن را برایش قائل هستم
Erick Fromm اثر اریک فروم The Art of Loving کتاب هنر عشق ورزیدن

!دو ساعت خواب در دو روز اخیر

آخه تو که نمیدونی! ولی خدا کنه زود تموم نشه خوشحالیم
میدونی، وقتی من خیلی خوشحالم، فکر می کنم دارم خواب می بینم
!بیدار می مونم که از خواب بیدار نشم، که بفهمم واقعیه

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

معرفی کتاب

پرده اتاق را کنار زدم. خورشید در وسط آسمان بود و حتی ساعت از دوازده هم گذشته بود. یادم آمد که شب را با جوناتان به صبح رسانده بودم، و من را همسفر پرواز
. خودش کرده بود
! چشم اندازهای تازه، اندیشه نو و پرسش های تازه
عذر خواهی ام از غیبت آنروز را با ایمیل اطلاع دادم
و پروازم را با جوناتان ادامه
...دادم، به امید
پروازی دائمی
«جوناتان مرغ دریایی، نوشته ریچارد باخ»

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

هر که بیدار است او در خوابتر
هست بیدارش از خوابش بتر
هر که در خواب است، بیداریش به
مست غفلت، عین هشیاریش به
چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
مولوی

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵

چه جوری می شه احساس خوشحالی همراه با گریه ناشی از آن را توصیف کرد؟
کوچه باغ آرزو: گریه خود توصیفی ست بر آن حس خوشحالی -

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

باید مدتی از حرکت باز ایستیم، و زندگی خود را مرور کنیم. اگر این کار را
! داوطلبانه نکنیم، زندگی ما را مجبور خواهد کرد که این چنین کنیم
کتاب " بیگاری بس است" اثر پیمان آزاد
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
احمق است آنکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
مولوی

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

باید بگذارمش گوشه خیابان -
فقط چهار سال توانست تحمل کنه گوشه تنهایی اتاقم را -
یا گوشه تنهایی اتاقم، اون را. به هر حال رابطه دوطرفه است -
این وسط هم وظیفه آوردن و بردنش افتاده رو دوش من -
انگار اینجا وسیل خانگیشون هم تاریخ مصرف داره، قابل تعمییر هم که نیست قابل تعمیر هم که باشه باید به اندازه قیمت نویش خرجش کرد

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

...اما این نیز بگذرد
اینجا من فقط تنها نیستم
...تنهایی هم

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

به تو کی می رسم ای آرزو ؟
من با امید در راهم

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

به خانه شون رفتیم. برای خداحافظی رفته بودم. هوا داشت آروم آروم تاریک می شد. زنگ را زدم اما کسی جواب نداد. منتظر شدیم. چندین بار این کار را تکرار کردم اما بی فایده بود. زنگ نگهبانی را زدم اما او هم جواب نداد. انگار قسمت نبود ببینمش. هر چی با خودم فکر کردم که این رستم و سودابه کجا رفته اند مغزم اصلا کمک نمی کرد. آخه رستم دیگه داشت کم کم پا به سن می گذاشت و تا آنجا که یادمه، سه یا چهار سال پیش که دیده بودمش، قوزکمرش دیگه بیرون زده بود و کمرش بر اثر فشار زندگی دیگه شکسته و خم شده بود و آرام و کمی با نا تعادلی راه می رفت. آخر ریپ زدن قلبش، که سی سالی باهاش دست و پنجه نرم می کرد، مغزش را بی نصیب نگذاشته بود و لخته هایی را به سوی مغزش سرازیر کرده بود که همین باعث سکته مغزی وعدم تعادلش می شد. اما آن قدر نبود که نتونه راه بره، بلکه کژ دار و مریز
. راه خودش را پیدا می کرد
با کی کار داشتید؟ صدای نگهبان آپارتمان بود که از تو کوچه سرو کلش باز شد
آقا آیفون ها خرابه؟
نه
پس چرا کسی در را باز نمی کنه
خوب حتما نسیتند
غیر ممکنه
غیر ممکن، غیر ممکنه
در نهایت با کلی چک و چونه در را برایمان باز کرد. با آسانسور رفتیم طبقه هفتم. زنگ را زدم. صدای تلوزیون از تو خانه می آمد. خیالمان راحت شد که حتما در خانه هستند. دوباره زنگ را زدم اما کسی در را باز نکرد. ناگهان صدای تلوزیون قطع شد. ولی باز هم کسی به پیش وازمان نیامد. گفتیم شاید در وضعیتی نیستند که از ما پذیرایی کنند یا اینکه رستم تنهاست و ترجیح میدهد که در را باز نکند. مهرنوش در فکر یادداشتی افتاد که بر روی در بچسباند و آمدن ما را به آنها تفهیم کند. در کیفش باز کرد و مشغول به گشتن تکه کاغذ و قلمی در بازار شام کیفش شد و کیفش را از این رو به آن رو می کرد. در همین حین که بحث بین من و مهرنوش بالا گرفته بود و من داشتم با صدای بلند پرخاش می کردم و می گفتم: پس در این کیف نفتکشت چی یافت میشود؟ یهویی درب غیژ غیژ کنان باز شد و نوری از لای در به بیرون جهید
خودش بود، خود رستم بود
وای خدای من، باورم نمی شد چه قدر پیر و شکسته شده بود. با آنکه دستش را به در گرفته بود خودش را به زحمت سر پا نگه می داشت. سلام کردم و در آغوشش گرفتم و باهاش روبوسی کردم. صورتش مثل سابق سه تیغه بود و بوی عطر می داد. در حالیکه دستم را محکم گرفته بود، با اشاره، من را به اتاق کوچک خانه شان سوق داد. آرام آرام حرکت می کرد. خیلی ضعیف و لاغر شده بود. معنی واقعی پوست و
.استخوان را آن موقع فهمیدم
به اتاق رسیدیم. به آرامی روی مبل نشست. احوالم را جویا شد. به زحمت صحبت می کرد و گویی زبانش در دهنش سنگینی می کرد. گوشم را تیز کردم که صحبت هایش
.را خوب بشنم. بهش خوب نگاه می کردم باورم نمی شد همان رستم سابق باشد
! بهم گفت نگاه کن چه قدر پیر شدم
من که از این رسم روزگار بهت زده شده بودم، فقط به رستم نگاه می کردم، زبانم اصلا قادر به چرخیدن در دهانم نبود
می گفت که سودابه به دیدار نوه کوچکترشان سروش رفته. رو به مهرنوش کرد گفت که تلفن را بهم بده تا بهش زنگ بزنم و بگویم شما آمدید. گفتیم نه، نمیخواهیم مزاحم
. سودابه جان شویم
دستانم را گرفت و فشرد و گفت چه قدر بزرگ شدی، دیگر مرد شده ای. همان موقع دولا شد و روزنامه که روی زمین بود را برداشت و جدول کامل شده ای را نشانم داد، بهم گفت نگاه کن همه اش را خودم حل کردم، و ادامه داد و گفت مغزم هنوز کار
. می کنه
کلی دلم براش سوخت. یاد روزگار بچهگی ام افتادم که همیشه عیدی خوبی ازش می گرفتم و روز اول عید جز اولین کسانی بود که می رفتیم خانهشان. مردی چهار شانه و با قد و قامت رعنا. اسم رستم بی جهت برایش انتخاب نشده بود و به حق لایقش است. خوش سخن و شیرین زبان بود. رستم در اوان جوانی درس را فدای کار کرده بود و با ذوق هنری که داشت به قلم زنی و مینا کاری قابلی مبدل شده بود. اما با این وجود اهل مطالعه و کتاب هم بود و اطلاعات عمومی بالایی کسب کرده بود. بی جهت نبود
. که آن جدول را با خودکار و بدون خط خردگی حل کرده بود
سیگاری برداشت و به زحمت روشن کرد، دیگر نمی توانست حتی یک پک به سیگار
بزند، شش هایش دیگر جان نداشت و انگاری دود سیگار از دهانش پایین تر
. نمی رفت
من فقط سعی می کردم چهره رستم ر به خاطر بسپارم و دیگر هیچ
از رستم خداحافظی کردیم و من جلوتر از مهرنوش از خانه خارج شدم. قدم هایم را تند کردم تا کمی از خانه شان فاصله بگیرم. ناگهان بغضم ترکید و هیچ چیز جلو دارم
!نبود. باورم نمی شد. فکر نمی کردم رستم ها هم پیر می شوند آن هم به چنین وضعی
به خودم گفتم کاشکی زودتر به دیدنش آمده بودم، اما ای کاش اصلا رستم را به این
! شکل نمی دیدم

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵

از هول حلیم، دارم می افتم تو دیگ
اندر حکایات گرفتن گواهینامه

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

چند روزی امانم دهید
فقط چند روز، تا پنج شنبه
فرصت جبران می خواهم
قطعاً با دستی پر به پیشوازتان خواهم آمد

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۵

برگشتم، صحیح و سالم، هواپیما هم نترکید، آخه موقع سوار شدن، چندین بار ما را بازرسی کردند و دو بار هم مسافرها را پیاده و سوار کردند. بعد از کلی عملیات جان گولری، هواپیما با دو ساعت تاخیر بلند شد و بدون هیچ گونه مشکلی به زمین نشست. شانسم گفت و آخرین قطار به سمت هلند را جستم بالا و اتفاقان با یک ایرونی هم سفر و هم صحبت شدم. نرسیده تو هلند، دقیقان همون لحظه ای که قطار تو ایستگاه مرزی آلمان- هلند ایستاده بود و من برای تعویض قطار پیاده شدم، باران مثل دم اسب شروع به باریدن کرد. من فلک زده هم تا آمدم این همه بار را از قطار پایین بیاورم و سایه بانی پیدا کنم و خودم را بهش برسونم تا ته اعماقم دیگه خیس شده بود. تازه الان سرما هم خوردم. شیرینی ورودم بود
سال تحصیلی جدید هم امسال با کلی آمال و آرزو به زودی برایم شروع خواهد شد. کلی حرف دارم که بگم ولی وقتش را نه. اگه پیدایش کردم حتما پست های جالبی اضافه
خواهم کرد

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵

بخور و بخواب

دو هفته اي است كه آمدم ايران، با ديد و نگاه دگر، جهت نيل به اهداف تازه. ديدار خانواده و بهبود كسالت پدر من را شگفت زده كرد. بيكاري و بخور و بخواب زياد ديگر جذابتي برايم ندارد. هوا هم كه اين قدر گرمه، كه شهر را در نيمي از روز تعطيل نگه مي دارد. كتاب هاي ارزشمند كتاب خانه پدر وخريد ديگر كتب با قيمت ارزان مرحمي بر اين جسم بيكار ما نهاد. در اين حين ورود دوست هلندي، بازديد وي از اصفهان، من را از الافي در آورد. ولي حادثه كه ديشب براي او اتفاق افتاد ما را نصفه جان كرد. انتقال سريع او به بيمارستان و دلداري پزشكان و بهبود حال وي خيال ما را راحت كرد. بيچاره سه روز بود كه به ايران آمده بود اما حمله تشنج ديشب، همه كاسه و كوزه را شكست و شايد بهتر باشد برنامه اي سبكتر از آنچه كه من و دوستم براي او ريخته بوديم، دنبال كند. اما خوب، اصفهان و حواشي آن اين قدر جاي ديدني دارد كه او را قطعا يك هفته ديگر مشغول نگه مي دارد و او را از رفتن او به يزد و شيراز و ديگر شهرهاي قديمي ايران بازخواهد داشت
ديشب گوشه اي ازمهارت پدرم در تشخيص و درمان بيماران ازجمله اين رفيق هلندي، را ديدم، كه با اين چنين امكانات كمي قادر به تشخيص و درمان بيماران است. ديشب از شدت خوشحالي و احساس غرور خوابم نبرد. با همه اين اوصاف، لذت كنار پدر
! و مادر بودن چه لذتي است كه از خود دريغ كرده ام

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵

رفتم که بروم

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۵

من چه کردم
! که باید لایق چنین عذابی باشم
کاشکی ویبراتور گوشی همراهت، حداقل یک بار تپش قلب مرا از طریق امواج حس می کرد

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۵

واخنینگن سقوط کرد
!سقوط آزاد
پروفوسر چهل چراغ

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵

!یک چراغ دیگر در دلم گیراندی
!!! بابا چهل چراغ
!فقط یک هفته دیگه

سه‌شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۵

حالاتو این فضای پر آشوب جام جهانی، تلوزیونم را که سالی یک بار روشن نمی کردم، در یک اقدام شهادت طلبانه منفجر شد و جونش را داد به شما. حال خر بیا ر و باقلی بار کن! حالا خوبه حداقل بازی های ایران را تونستم ببینم وگرنه که فاجعه بود. حالا فقط به دنبال کردن نتایج و دیدن خلاصه چند دقیقه ای بازی ها از روی سایت فیفا راضی شده ام
نه حالا تو این چند هفته اخیر خیلی ریلکس بودم، همینجورم هم برای من از آسمان کار و مشکل می باره. بلیط رفتنم به ایران که هنوز درست نشده در حالی که فقط 10 روز به تاریخ رزرو شده مونده، هنوز تو هواست. حالا نکنه که بلیط گیرم نیاد؟ یا اینکه یک بلیط گرون بهم بندازند؟ خوبه مثلا از دو ماه پیش بلیط رزرو کردم. فقط امیدوارم که به خوبی و خوشی درست بشه

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۵

دو هفته بعد از رهایی از دو هفته اسارت از چنگ سارس
... دو هفته دیگه
دو هفته سرنوشت ساز
دو هفته انتظار
دو هفته طاقت فرسا
دو هفته پر دلهره
دو هفته بی خوابی
دو هفته کار شدید
... دو هفته
انگار تمام زندگیم تو این دوهفته خلاصه شده، همه کارهای زندگیم را باید تو این دو هفته تمام کنم و تحویل بدم، تمام امتحان های زندگیم ، تمام گزنیش های زندگیم. تمام زندیگیم بهمین دو هفته وابسته است، تو همین دو هفته رقم خواهد خورد

جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۸۵

! تمام مغزم چرک کرده

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

کار شب تار آخر شد

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می​فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب​های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی​حد و شمار آخر شد

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

! طبل تو خالی

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

،روزها تاریکه
شب ها روشنه
،زندگی خاموش
ذهن ها روشنه
!موج ها مردابی
نهرها خروشانه
این وسط حالا، سهم من کدومه؟

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۵

dishab ma khastim 2 kalame dard va del konim, in blogger lanati tatil bood, nashod ke 2 kalame type konim, 100 bar safhe ra refresh kardam, ama rah nayoftad. baraye inke hesam ra negah daram, hame on chizhhayi ke mikhastam begam ra toye Word type kardam, asr ke bargasshtam khone, mizaramash inro,cheers

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

در اوج لذت عشق، باز هم تنهایی عجب روزگاری غریبیست
--Posted by Anonymous to ماه) نوشته های کامیار) at 5/30/2006 02:10:29 PM

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵

از دست خود متنفرم، که چرا حرفام را به کسایی که می دونستم نباید بگم، گفتم
از دست خودم ناراحتم، که چرا حرفام را به کسایی که باید می گفتم، نگفتم
از دست خودم ناراحتم، که با آدم هایی که نباید درد و دل کنم، می کنم
ازدست خودم خسته ام ، که هنوزبازم به آدمهای دورویی که قبلا امتحانشون رو پس دادن، اعتماد می کنم
ازدست خودم خسته ام ، که نمی تونم یک کم کمتر بخورم
ازدست خودم خسته ام ، واسه اینکه هنوز هر"ب ام دابل یو" مشکی که می بینم ، دلم می لرزه
ازدست خودم خسته ام ، واسه اینکه بیخودی عصبانی میشم، الکی حساسم
...
به درک

عميق ترين درد زندگي

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
با تشکر از محمد. ف

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

جرقه ای است که خیلی فکرم را مشغول کرده
زن ومرد، تفاواتشون، غالب بودن زن ها بر مردها، غالب بودن مردها بر زن ها، از جنبه های مولکولی، دی نی آ و کروموزم ها، که شامل تفاوت های ژنوتیپی می شه تا جنبه های فنوتیپی وغیره
در این کلاف سر درگم، انتخاب قویترین اصلح اصلا برای چه؟ شاید شناخت بیشتر دو جنس مذکر و مونث، نوش دارویی بر این زخم دیرینه باشد، نوش دارویی برای نحوه تقسبم وظایف یا بر تایین کرسی اشخاص و هزاران موضوع اختلاف دیگر
عرصه زمانی و در نظر گرفتن عوامل کوتاه و بلندمدت کار را به شدت سخت تر می کند. به نظر این حقیر، عاملی که شاید بیشتر در تصمیم گیری داور موثر باشه، عوامل بلند مدت می باشند که در این ضمینه می شود به مواردی ذیل می توان اشاره کرد: میزان بقا در شرایط مختلف، قدرت تحمل سختی ها، مقاومت در مقابل بیماری ها و حتی میزان ابتلا به بیماری ها
هر تفاوت و تشابهی که باشد، هر دو جنس، انسانند، اما از دو جنس متفاوت، پس مقایسه آن چنان نمی تواند جایز و تایین کننده باشد، هر کدام بحر کاری آفریده یا به وجود آمده ند
...اما شناخت تفاوت های اشخاص و اجناس، کلیدی بر قفل

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵

خواب سه هفته ای

شب 100 کیلومتری، شب چسبناک، شب دام اسکور، شب ردلایت، شب جی پی اس، شب سردمه امشب، پرسه های شبانه، چامی، جوجو، کجا رفتند؟ چرا تنهام گذاشتند؟
،انگار خواب میدیدم
،نه
،امشب بیدار شدم
،واقعا خواب بود، خوابم برده بود
چه خواب عمیقی
سه هفته در خواب بودم و خیال
چه خواب خوبی بود
کی من را از خواب بیدار کرد؟
کاسه دلم ترک برداشت
!قلبم، مچاله شد

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵

!هرگز حقیقت را نباید فدای مصلحت کرد

بی نظیره، الان باره دهمی که دارم بهش گوش میدم
است Yasmin Levy یک قطعه بسیار زیبا، که خوانندش
اول خواستم لینکش را برای همه با یاهو مسنجر بدم، اما دیدم ارزشش را از دست میده و فرداش هم، همه سر کیسهء فوششان را شل می کنند و من را مورد عنایت خودشان قرار می دهند. اما اینجوری کسی بهم دیگه نمی تونه نق بزنه که این ها را چرا برای ما میفرستی و چرا با نشر اکاذیب باعث تشویش اذهان عمومی و توهین به مقدسات میشی! برای دیدن ویدئو مقدس اینجا را کلیک کنید
با تشکر از وبلاگ
سیاه مشق

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۵

ازنتایج و عواقب آن هم تا حدودی آگاهم
!غریب و بی کس هم هستم
چه پناهی بهتر از خدا؟
چه تکیه گاهی استوارتر از حقیقت؟
!مرا باکی نیست
اینان کوچکتر از آنند که به شمار آیند
کتاب قلندر و قلعه، داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۵

IRAN IRAN ایران ایران

!با دیدن این ویدئو کلیپ احساس غرور کردم، نمیدونم چرا؟
little bird in the sky, dropped a shit in my eye, I didn't scream, I didn't cry , I just thank god that cows don't fly!
بعضی وقتها اهدافم گم میشند
یا اینکه گمشون می کنم
!نمیدونم، شاید فراموششان می کنم

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

نصیحتی از یک دوست

بازی بدی را شروع کردی
فقط زیاد تند نرو

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

!جان تازه ای در شریان های افکارم دوید
دواندی، دواندم

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

زنده ام هنوز
! فقط زنده

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵

آی مَردم، مُردم

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۵

قرارم در بی قراری تو

قرار گرفت
دلم
در دلت
دلت
بی قرار شد
دلم
به تپش افتاد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

بگذریم

یک نگاهی به دور و برم می کنم
به ساعت، ساعت دو و نیم شبه، فردا صبح زود کلاس دارم، خسته ام شدید، چون امروز روز پر کاری داشتم، اما خوابم نمی یاد. روی میزم جای سوزن آنداختن نیست، چهار تا لیوان که قبلان باهاش نسکافه خوردم، اعصابم را قلقلک میده. اتاقم هم که تو هواست. ایمیلم را برای صدمین بار تو امروز (در حقیقت هر ده دقیقه یک بار) چک می کنم، اما جواب ایمیلی که منتظرشم، نیامده. نگاهم هر از چند گاهی به شکم گنده ام می افته و نا امیدانه یک کم غر می زنم تا بلکه آروم بشم، خودم را تحلیل می کنم. جوابی برای خیلی از کارهام ندارم! فقط از دست خودم و کارهام خیلی ناراحتم، که آخه چراااااااااااااااااااااااااااااا؟
... ادامه دارد

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵

ميرم از شهر تو با يه کوله بار از خاطره
دل من مونده پيشت گرچه پاهام مسافره
ميگذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم
توي راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم
راه ميوفتم بي هدف مقصد راهو نمي دونم
کاش مي شد آروم بگيرم ولي افسوس نمي تونم
کو یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من
من یه قصهم که جدایی شده فصل آخر من
ميرمو گم ميشم آخر تو غروب دشت غربت
نمي تونم که بمونم توي شهر بي محبت

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵

یکشنبه ساعت 3:30 بعدظهر، 30 آپریل 2006
پرید
تو پرواز کردی
من هم، پرپر شدم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

!کابوس های هسته ای، حق مسلم مردم روسیه

کابوس های هسته ای، حق مسلم مردم روسیه! (یادآوری 26 آوریل، بیستمین سالگرد سانحه چرنوبیل) - مجموعه عکس هایی از آثار تشعشع رآدیواکتیو بر زندگی و محیط زیست مردم اوکرآین و مناطقی که در آنجا آزمایش های هسته ای انجام شده. ( برای
( اطلاع از شرح عکس ها، لطفا نشانگر ماوس را روی قسمت پایین عکس ببرید
منبع: صبحانه

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

.سفر نزدیک است، بار سفر را باید بست
کوله بارم چیست؟
توشه راهم چیست؟

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

یک روز عاشق سینه چاک
روز دگر، دشمن بی باک
روزی خائنی بی رحم
گاهی دوستی رحیم
صد رحمت به تنهایی
صد رحمت به بی پناهی

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

JOIN US

کايلی مينوگ خواننده استراليايی که از بيماری سرطان سينه رنج می برد اعلام کرده
(که در حال بهبودی کامل است.(بی بی سی
واای چه خبر خوبی، خیلی خوشحال شدم وقتی این عکس و این خبر را دیدم و شنیدم، اصلا زنده شدم. نه فقط به خاطراینکه از کايلی مينوگ خیلی خوشم می یاد، بلکه به این خاطرکه از دست این بیماری لعنتی که من بد جوری نسبت بهش آلرژی دارم، راحت داره می شه. این سرطان لعنتی بی پدر و مادر که در این دهه های اخیر بدجوری مثل موی دماغ داره آویزون همگان شده و می شه، مرد و زن، پیر و جوان و ... حالیش نیست، و داره یه جورهایی یک حالی به همگان میده. نه اینکه همه مستقیما به این بیماری مبتلا میشند، بلکه با مبتلا کردن دوست و نزدیک، خود آدم را هم مبتلا به
.سرطان فکری و روحی می کنه
:حالا یک کم اطلاعات پایه در مورد سرطان
سرطان یعنی رشد، تکثیر و گاهی انتشار غیر طبیعی سلول های بدن. جسم انسان از میلیون ها میلیون سلول تشکیل شده است که در کنار هم، بافت هایی مانند ماهیچه ها، استخوان و پوست را می سازند. اغلب سلول های طبیعی بدن در پاسخ به تحریکاتی که از داخل و خارج بدن به آنها وارد می شود، رشد و تولیدمثل می کنند و در نهایت می میرند. اگر این فرآیند در مسیر تعادل و صحیح خود اتفاق بیفتد، بدن سالم می ماند و عملکرد طبیعی خود را حفظ می کند. اما مشکلات، زمانی شروع می شود که یک
.سلول طبیعی دچار " جهش " و یا تغییر شده و به سلول سرطانی تبدیل می شود
یک سلول طبیعی ممکن است بدون هیچ دلیل واضحی به یک سلول سرطانی تبدیل شود، ولی در اغلب موارد، تبدیل در اثر مواجهه مکرر با مواد سرطان زا صورت می گیرد. شکل ظاهری و نیز عملکرد سلول های سرطانی شده با سلول های طبیعی تفاوت دارد. جهش یا تغییر ایجاد شده در دی ان ای یا ماده ژنتیکی سلول اتفاق می افتد. دی ان ای همان مسئول کنترل شکل ظاهری و عملکرد سلول است. وقتی دی ان ای یک سلول تغییر می کند، آن سلول با سلول های سالم کنار خود تفاوت می یابد و دیگر کار سلول های طبیعی بدن را انجام نمی دهد. این سلول تغییر یافته از سلول های همسایه اش جدا می شود و نمی داند چه زمانی رشدش باید به پایان برسد و بمیرد. به عبارت دیگر سلول تغییر یافته از دستورها و علائم داخلی که سلول های دیگر در کنترل آنها هستند، پیروی نمی کند و به جای هماهنگی با سلول های دیگر
.خودسرانه عمل می کند
این سلول جهش یافته تقسیم و به 2 سلول جدید جهش یافته تبدیل می شود و این فرآیند به همین ترتیب ادامه می یابد تا همان یک سلول موذی به توده ای از سلول ها که تومور نامیده می شود، تبدیل می گردد. گاهی این تومورها خوش خیم بوده و رشد نمی کنند. ولی در صورتی که سلول های تومور رشد کنند و تقسیم شوند و سلول های طبیعی اطراف خود را از بین ببرند و به نقاط دیگر بدن هم دست اندازی کنند، تومور بدخیم محسوب می شود. بزرگترین خطر تومورهای بدخیم ، توانایی آنها در حمله به بافت های سالم و پخش شدن در بدن است. هر چه تومورها رشد کنند و بزرگتر شوند، جلوی رسیدن مواد غذایی و اکسیژن را به سلول های سالم می گیرند و با پیشرفت سرطان، سلول های سالم می میرند و عملکرد و سلامت بیمار از بین می رود. اگر
.جلوی این فرآیند گرفته نشود، سرطان به مرگ می انجامد
منابع: وب سایت های بی بی سی فارسی (عکس شماره 7) و رشد

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

،ته چین
! نگاه دختر پولیش به ته چین
یک مهمانی دانشجویی با سفره هفت رنگ با غذا های متنوع بین المللی، من هم با ته چین حضور داشتم. چشم همه غلید بیرون وقتی که من ته چین را از قابلمه تو سینی بر گردوندم، انگار داشتم سیرک بازی می کردم. اول که می خواستم غذا را تو بشقاب ها
: بکشم، بچه ها می گفتند
! کامیار کیک پختی؟ می خواهی بعد از غذا به عنوان دسر بخوریم

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

فکر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد

فکر ها را باید شست
! به خدا، بد جوری کپک زده
،با دستان چرکین هم بیشتر آلوده میشه
دست ها را کجا باید شست؟
... اگر می دانستم که نمی نوشتم
! ناملایمات کمتر می شود و جایش را به تابلوی فلشی به سوی اهداف بزرگ می دهد

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵

!اين گوسفندها، چون مي خورند، زنده هستند يا چون زنده هستد مي خورند ؟
امروز بر خلاف هميشه از يک مسير ديگه بعد از کلاس برگشتم خونه، از وسط مزرعه ها ! صحنه چراي گوسفدان بدجوري من را مجذوب و ميخکوب کرد. همون موقع شروع کردن بد و بي راه گفتن به خودم، که چرا هيچ وقت اين دوربين لعنتي را همراه خودم نمي يارم تا اين چنين صحنه اي را بتونم شکار کنم. همون موقع يادم افتاد که اين موبايل جديدم، دوربين داره. خودم را تحسين کردم که موبايلم شارژ داره ! هر
.چند که کيفيت زياد خوبي نداره، اما انگار زياد هم بد از آب در نيامد
خيلي فوق العاده بود، زنده ام کرد اساسي، همچون شيرجه اي به درون اعماق اقيانوسي يخ زده. بعدش هم غرقم کرد و لاشه ام را با خودش برد ... نمي دونم کي و چه جوري رسديم خونه؟ از کدام را ه آمدم؟ آيا اصلا پشت چراغ خطرها ايستادم يا نه، مثل گوشفند سرم پايين بوده. فقط به نظر مي ياد سالم رسيدم، يعني اين جوري احساس
... مي کنم. شايد هم هنوز داغم
آخر نفهميدم که خواب بودم و داشتم خواب مي ديدم، يا اينکه همه زندگي را دارم
! خواب مي بينم

در 13 به دري نو

مي شود جسم
،خسته
روح شاد
(فکر + (به اضافه فکر مثبت +
،شادان
مي شود جسم

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵

بیکینی های جام جهانی

بیکینی های جام جهانی، در طراحی این بیکینی ها از پرچم کشورهای شرکت کننده در
(جام جهانی (از جمله ایران) استفاده شده است.(نگ هان گوآن آسوشیتدپرس
ويديوی سخنرانی دکتر عباس ميلانی درباره مدرنيته در ايران، دانشگاه کلگری اين سخنرانی در نوامبر ۲۰۰۵ در دانشگاه کلگری انجام و اخيرا روی گوگل ويديو قرار
.گرفته است

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

هيچي مهمتر از اين نيست که آدم تکليفش با خودش معلوم باشه , بتونه يک تصميمي جدي براي حال و آينده اي که در پيش داره بگيره، که از خودش چه مي خواهد، داره
!چي کار ميکنه و الان داره اصلاً براي چي تلاش ميکنه، اصلاً براي چي زنده است
هميشه اين سوالات مثل تابلوي قرمز عبور ممنوعي بر سر راهم بود، با آنکه مي دونستم جاده را درست انتخاب کردم، اما هميشه من را به فکر وا مي داشت و سرعت گيري در سر راهم بود. هر از چند گاهي با جواب هايي که کاملاً قانعم نمي کرد، از پس سوالات مطرح شده به صورت مقطعي مي گذشتم. اما مدت کوتاهي بعد، به صورت اپيدمي همه سلول هاي مغزم را آلوده مي کرد، هر چي دُز بي خيالي را بالا مي بردم ديگه اثر نداشت، بد جوري مقاوم شده بودند. هيچ جوري نمي توانستم گذشته ام را به آيندم وصل کنم، و مشکلم ''حال'' بود، که دارم چي کار مي کنم
در آخر، بعد از کلي دست و پا زدن، جوابم را در گذشتم يافتم، به همان دوران کودکي ام برگشتم، به همان افسانه هاي شخصي بچه گونه ام، الان هم هنوز تو همان جاده ام
.... بايد ادامه داد

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

عجب پذيرايي گرمي از ما داشت، من و 4 تا از همکلاسي هام، 2 تاشون ايراني و 2 تاي ديگه هلندي
يهويي يادم افتاد، نمي دونم چرا؟
ساقي لبناني، رستوران شرقي، استکهلم، سوئد، تابستان 2005
!احساس غريبي ست

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۵

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
...خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
!خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
– خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
!ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
!هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
(فريدون مشيری (1379-1304

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگاز
سال نو با گشايشي نو به سوي آيندم آغاز شد وعيدي هاي بزرگي دارم ميگرم که اين را من مديون يکي از عزيزترين دوستان زندگي ام هستم که گفت با پرهيز قضاوت سريع، فقط يک بار، فقط به پيشنهادش گوش کنم و بعد خودم تصميم بگيرم که شايد گشايشي در کار باشد. تو اين راه با افرادي زيادي آشنا شدم که با راهنمايي هايشان، کمک هاي بي دريغي دارند برايم انجام مي دهند. دارم به آرزوهاي کودکي ام نزديک ميشم. اين بهار را با طراوت خاصي شروع کردم و قطعا ادامه خواهد داشت. در پست هاي آينده ام خبر هاي مربوطه را حتما خواهم نوشت

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

سال و فال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياري بر قرار و بردوام
سال خرم فال نيکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت دائم
سال نو مبارک

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

ای وای بر من
هنوز تو فکر کاری هستم که کردم
چه کسی را نشناختم، این قدر فکرم خرابه (خراب شده) که هر فکری می کردم غیر از این
خوبه حالا بیشتر از این خراب نکردم
تبریک غافل گیر کننده ای بود
بهاران خجسته باد

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگاز

هر روزتان نوروز، نورزتان پیروز
<<فریدون مشیری>>

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۴

من هم که همه کاري تو اين چند روزه کردم جز درس خوندن. انگار نه انگار که هفته ديگه دو تا امتحان ناراحت دارم. آخه حسش اصلان نيست يا بهتره بگم که نبود. حالا خيلي بهترم، راسيايتش چند تا تلفن و خبر هاي خوب حالم را جا آورد. آخر نمرديم و يکي با ما همدردي کرد و مي دونست بر من چي گذشته و مي گذره، يک جورهايي ما را فهميد، اما نميدونم من چه قدر او را؟
امشب که فعلا تو حس و حال خوبي هستم و نمي خواهم امشب را با اسم ويروس هاي
.مختلف خراب کنم. حالا نميدونم فردا براي درس نخوندن چه بهونه اي مي تونم بيارم
... اما فردا قطعا جدي شروع مي کنم

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

اگه مداد رنگي داشتم، يکي مثل خودت را مي کشيدم -
اگه مداد رنگي داشتم کنارت اوني را مي کشيدم که دوستش داري -
راستي من با مداد رنگي آبي نقاشيت مي کردم، چون مثل آسمون و دريايي، بعدش با -
پاک کن غمهاتو پاک مي کردم و کلي شادي برات مي کشيدم

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

منتظر جرقه ات هستم
که گرمم کني
که به آتشم بکشي
با آتشت من را بسوزاني
و نوش دارويي بر دل ترک خورده من باشي که درگردباد ارواح سرد اسير شده
... بيا با آتش هم بسوزيم
باز هم اهدا مي کنم
خونم را، زندگي ام را
فقط به خاطر تو
به خاطر ديدار تو
فقط تو
تو
تو
... تو تو تو تو تو تو تو

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

ياران بهشت عهد خويش دير باز، كو‎
دستى كه بر رخم كند آن در فراز، كو

آن شهرهاى گمشده در خاطرات خاك
آن خنده هاى آبى آفاق باز كو

اين تنگ و تيره جنگل پر آسمان خراش‎
روحم بخست، راه فرار و فراز كو

در متن نقره كارى منشور صبحگاه
گلدسته هاى سبز قيامت نواز كو

آن آيه ها ترنم بال ستاره ها‎
رايات آسمانى در اهتزاز كو

آن رقص عارفانه روح سپيد ياس
در حوض هاى كاشى آئينه باز كو

تسبيح مرغ و ذكر گياه و دعاى آب
حرفى خورند معرفت اهل راز كو

نوذر زشرح قصه زلفش بدار دست
وقت خوش حكايت دور و دراز كو

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

شبيه سازي و اخلاق

بحث در باب تكنولوژي شبيه سازي و پيامدهاي معرفت شناختي، اخلاقي، رواني و حقوقي آن از بدو پيدايي آن شدت گرفت. به طوري كه بسياري از اديان دربرابر آن واكنش نشان دادند و برخي از انديشمندان و فيلسوفان به بررسي ابعاد گوناگون آن پرداختند. در اين مورد، مقاله بسيار جالبي تحت عنوان شبيه سازي و اخلاق در روزنامه همشهري به چاپ رسيده است که به بحث اخلاقي در مورد شبيه سازي در
(جوامع اسلامي پرداخته است. (براي خواندن مقاله،
اينجا را کليک کنيد

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴

تا به کسي "تلفن" نزني، کسي احوالت را نمي پرسه
تا به کسي "ايميل" يا "پ ام" ندي، کسي سراغت را نمي گيره
هر وقت هم که به يادت هستند، خرشون تو گل گير کرده
کاشکي مردم خر نداشتند که يادت نمي افتادند
ياد قديم ها که مردم خر داشتند، خرد هم مقداري

لينک زندگی کيهانی در قرن ماشينی باز گو کننده رقتارهاي انسان هاي قرن 21 است

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

بابا تو ديگه کي هستي؟

،با دو کلام حرفت
دل از من روبودي
کلي رهنمودم نمودي

کاشکي زودتر تو را مي شناختم
کاشکي بيشتر تو را مي شناختم

با آرزوي موفقيت و به آخر رسيدن فراق يار
امشب سايه سکوتم را شکستي
... فردا
،سکوتم را
تنهايي ام را
پس فردا در آغوشم هستي

بی تو بسر نمی شود

:امشب چنان خوشحالم کردي که از خوشحالي با شچريان داد مي زدم و مي گفتم
بی همگان بسر شود
بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
،دليل زياد دارم
بهم خط دادي -
خودت هم هفت خط -
من هم خط خطي -
از نگار گري تو
... -
کاشکي همه مثل تو مي کشيدند

جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴

دوباره آمدي ويتامين گيري؟ -
،آخه باک ويتامينم نشتي پيدا کرده -
!زود زود بايد پرش کنم

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۴

به ساز کي نرقصيده ام؟

چرا حرف هام را هيچ کس باور نداره
! نميدونم کِي به کي دروغ گفتم

گذشت زمان همه چي را روشن ميکنه

با اونکه همه از هيچ من باخبرند
اما من چي؟ هيچ از همه چي ديگران

... گذشت زمان همه چي را روشن خواهد کرد

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۴

دارم با همه تصفيه حساب مي کنم
با همه دارم خدا حافظي مي کنم
چند تايي، به تعداد انگشت هاي دستم باقي موندند
!نميدونم چرا؟ مگه مي خواهم جايي برم ؟
! من که خيلي کارم مونده
به نظرم دلم عزم سفر کرده، تنهايي مسير را ادامه ميده
... آخه تو اون موقعه هم که همسفر داشت
خاک و خل جاده نمي گذاشت که اطرافش را درست ببينه
ترجيح ميده تنها باشه
آخه اين جوري راحت تره
شايد به نفع هر دومون باشه، خودم و دلم
ترجيح ميدم تنها باشم
آخه اين جوري راحت ترم
...خودمم هم به زودي ميرم

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

! بهزاد بلور و بيولژيک اتم سنگ شناسي در مريخ

تجربه خوبي بود. بهزاد بهم زنگ زد و تو برنامه شب هفتم شرکت کردم. هر چند که افسار برنامه دست بهزاد بود و مجالي زيادي براي حرف زدن به من نداد و با مهارت زيادش موضوع بحث را زود زود عوض مي کرد، اما خوب من هم حداکثر تلاشم را کردم که در اين فرصت کم، خوب به سوالش جواب بدم. در حين اين مصاحبه (و حتي يک ساعت قبل و بعد از آن) بدجوري اضطراب داشتم، انگاري تپش قلبم را زير پيراهنم احساس مي کردم، مبادا اينکه جواب نامناسبي به سوالاتش بدهم و يا هزار و
!!! يک فکر ديگه
براي ديدن و شنيدن برنامه شب هفتم روي اين لينک کنيد ( لينک شب هفتم ) البته فقط تا آخر اين هفته مي توانيد عکس و صدا من را ( دردقيقه 80 ) هم ببنيد و بشنويد

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۸۴

شهر ما شهر مونيخه، تيم ما بايرن مونيخه

...و عقاب چه با شكوه رفت
ياد روزى كه احمدرضا در ملبورن يك تنه سدى جلوى حملات مهاجمان استراليا شد. ياد شبى كه نگذاشت امريكايى ها گل هاى خورده را جبران كنند. ياد دربى هايى كه هيچ وقت او بازنده اش نبود، ياد آن بيمارى لعنتى، ياد روزى كه او دربى را به آشوب كشيد و خاطره هاى جديدتر، سه روز قبل كه پس از چند وقت بى خبرى باز احمدرضا خبر اول محافل ورزشى شد
منابع عکس ها: ايسنا و روزنامه ايران ورزشي

چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۴

کلاس ويروس شناسي
موضوع درس امروز: تنوع و تحول و تکامل در ويروس ها

استاد: در جنگ ميان انسان و ويروس کدام برنده خواهد شد؟
جواد سوال را سريعاً به عادل اس ام اس زد. عادل که همون موقع در ترکيه بود، جواب جواد را پس فرستاد

عادل: فعلا که انسان ها چند گل عقبند واااي اما چه مي کنه اين مرغي! همين الان کاپيتان خوش تکنيک ويروس ها به نام آنفولانزاي مرغي از روي اشتباه محرض واکسن، دروازه بان تيم انسان ها، دروازه اين تيم را بازکرد

!!!استاد: در جواب سوال توصيه مي شود فرضيه آفرينش را بازنگري کنيد
در همين حين جواد يک اس ام اس ديگه از عادل گرفت

عادل: سارس و ايدز دو بازيکن ذخيره ويروس ها هستند که در حال گرم کردن خود در گوشه زمين هستند. به احتمال زياد در نيمه دوم جايگزين آبله و فلج اطفال خواهند شد
خونم که هيچ، قليم را هم اهدا مي کنم
با تو، هميشه با تو، براي تو
مفهوم زندگي است

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۴

معناي زنده بودن من، با تو بودن است
نزديک، دور
سير، گرسنه
دلتنگ، شاد
!آن لحظه اي که بي تو سر آيد مرا مباد
فريدون مشيري

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

جاي خالي سلوچ

از اين بود شايد که مرگان جا به جا، در فاصلهً کار تا کار بشکن مي زد و گاه شلنگ مي انداخت وچون نو عروسي شنگول، با دخترش شوخي مي کرد. همين بود شايد که مرگان را وامي داشت در لاي کارش آواز بخواند، و در آوازش بيت هاي عاشقانهً نجما را بي پروا واگويه کند. عشق مگر حتماً بايد پيدا و آشکار باشد تا به آدميزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نيست. عشق مگر چيست؟ آن چه که پيداست؟ نه، عشق اگر پيدا شد که ديگر عشق نيست. معرفت است.عشق از آن رو هست، که نيست. پيدا نيست و حس مي شود. مي شوراند. منقلب مي کند. به رقص و شلنگ اندازي وامي دارد. مي گرياند. مي چزاند. مي کوباند و
! مي دواند. ديوانه به صحرا
گاه آدم، خود آدم، عشق است، بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق مي جوشد، بي آنکه ردش را بشناسي. بي آنکه
. بداني از کجا در تو پيدا شده، روييده. شايد نخواهي هم. شايد هم بخواهي و نداني
... نتواني که بداني. عشق، گاهي همان ياد کمرنگ
گوشه از کتاب جاي خالي سلوچ نوشته محمود دولت آبادي که به نظرم نوشتنش براي آشنايي شما با اين کتاب بي لطف نخواهد بود. کتاب بي نظيري است که به نکات
. ظريفي در قالب داستان و در شرح يک خانواده روستايي اشاره مي کند

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

به سلامتی
با آرزوي سلامتی
برای همه عزيزان
و
با تولدی ديگر
در خودمان
نوش