سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

هيچي مهمتر از اين نيست که آدم تکليفش با خودش معلوم باشه , بتونه يک تصميمي جدي براي حال و آينده اي که در پيش داره بگيره، که از خودش چه مي خواهد، داره
!چي کار ميکنه و الان داره اصلاً براي چي تلاش ميکنه، اصلاً براي چي زنده است
هميشه اين سوالات مثل تابلوي قرمز عبور ممنوعي بر سر راهم بود، با آنکه مي دونستم جاده را درست انتخاب کردم، اما هميشه من را به فکر وا مي داشت و سرعت گيري در سر راهم بود. هر از چند گاهي با جواب هايي که کاملاً قانعم نمي کرد، از پس سوالات مطرح شده به صورت مقطعي مي گذشتم. اما مدت کوتاهي بعد، به صورت اپيدمي همه سلول هاي مغزم را آلوده مي کرد، هر چي دُز بي خيالي را بالا مي بردم ديگه اثر نداشت، بد جوري مقاوم شده بودند. هيچ جوري نمي توانستم گذشته ام را به آيندم وصل کنم، و مشکلم ''حال'' بود، که دارم چي کار مي کنم
در آخر، بعد از کلي دست و پا زدن، جوابم را در گذشتم يافتم، به همان دوران کودکي ام برگشتم، به همان افسانه هاي شخصي بچه گونه ام، الان هم هنوز تو همان جاده ام
.... بايد ادامه داد

۲ نظر:

قهوه چی گفت...

سلام. هر تصمیمی که توی زندگی بگیری یه روزی به شک میافتی و بهش فکر میکنی و از خودت میپرسی راستی درست بود؟

طیبه گفت...

امیدوارم تصمیم هات درست باشه و موفق بشی