سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

بگذریم

یک نگاهی به دور و برم می کنم
به ساعت، ساعت دو و نیم شبه، فردا صبح زود کلاس دارم، خسته ام شدید، چون امروز روز پر کاری داشتم، اما خوابم نمی یاد. روی میزم جای سوزن آنداختن نیست، چهار تا لیوان که قبلان باهاش نسکافه خوردم، اعصابم را قلقلک میده. اتاقم هم که تو هواست. ایمیلم را برای صدمین بار تو امروز (در حقیقت هر ده دقیقه یک بار) چک می کنم، اما جواب ایمیلی که منتظرشم، نیامده. نگاهم هر از چند گاهی به شکم گنده ام می افته و نا امیدانه یک کم غر می زنم تا بلکه آروم بشم، خودم را تحلیل می کنم. جوابی برای خیلی از کارهام ندارم! فقط از دست خودم و کارهام خیلی ناراحتم، که آخه چراااااااااااااااااااااااااااااا؟
... ادامه دارد

۲ نظر:

طیبه گفت...

یه رژیم لازم داری :Dمی رسه نگران نباش

ناشناس گفت...

dada in ...ies ke bayed dad, shooma ham hamin tor.
chakerim