جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

جاي خالي سلوچ

از اين بود شايد که مرگان جا به جا، در فاصلهً کار تا کار بشکن مي زد و گاه شلنگ مي انداخت وچون نو عروسي شنگول، با دخترش شوخي مي کرد. همين بود شايد که مرگان را وامي داشت در لاي کارش آواز بخواند، و در آوازش بيت هاي عاشقانهً نجما را بي پروا واگويه کند. عشق مگر حتماً بايد پيدا و آشکار باشد تا به آدميزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نيست. عشق مگر چيست؟ آن چه که پيداست؟ نه، عشق اگر پيدا شد که ديگر عشق نيست. معرفت است.عشق از آن رو هست، که نيست. پيدا نيست و حس مي شود. مي شوراند. منقلب مي کند. به رقص و شلنگ اندازي وامي دارد. مي گرياند. مي چزاند. مي کوباند و
! مي دواند. ديوانه به صحرا
گاه آدم، خود آدم، عشق است، بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق مي جوشد، بي آنکه ردش را بشناسي. بي آنکه
. بداني از کجا در تو پيدا شده، روييده. شايد نخواهي هم. شايد هم بخواهي و نداني
... نتواني که بداني. عشق، گاهي همان ياد کمرنگ
گوشه از کتاب جاي خالي سلوچ نوشته محمود دولت آبادي که به نظرم نوشتنش براي آشنايي شما با اين کتاب بي لطف نخواهد بود. کتاب بي نظيري است که به نکات
. ظريفي در قالب داستان و در شرح يک خانواده روستايي اشاره مي کند

۳ نظر:

ناشناس گفت...

بدجوری هوس کردم بخونمش اما باید صبر کنم تا برم ایران.

کامیار گفت...

کاشکي مي دونستم شما کي هستي؟

طیبه گفت...

خیلی قشنگ بود این قسمتی که نوشته بودی حتما می خونمش .

راستی من یه ایمیل برات دادم در مورد آیدی جدیدم .