شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

هستم اما خستم

،دروود
با عرض شرمندگی فراوان که که نتوانستم به اندازه کافی فعال باشم و خوب بتوانم آن کاری را که میتوانم بکنم را انجام بدم. باورکنید سرم خیلی شلوغ بوده و هست. خوشبختانه چند روزی دیگه نمونده به پایان امتحانات و رفتن من به ایران (بعد از یک سال اسارت در غربت). باور کنید دیگه مغزم هنگ کرده، دیگه نمیدونم چه جوری میتوانم به خوبی این چند روز باقی مونده را به پایان برسونم. وااااای آخه چی میتونم بگم؟
:قول میدم از به بعد بیشتر مطالب مفید بنویسم اما تا یادم نرقته، این نکات را یادآوری کنم که

یک عالمه وبلاگ باحال در قسمت وبلاگ دونی (ستون سمت راست وبلاگم) اضافه کردم. اگه +
وقت کردید حتما برید بخونید. مخوصا وبلاگ های داستان و نوشی و جوجه هایش که نوشته های فوق العاده ای دارند که یکیشون با قلم یک مرد و دیگری با قلم یک زن آفریده شده
برای خوندن مطالب قبلی وبلاگ نوشی و جوجه هایش به قسمت نوشته های قبلی نوشی <-
بروید و داستان های مختلف آن را بخونید، هر چند که به زبان بچه گانه بیان شده اما خیلی ( پرمفهومه! (
یا اینکه اینجا را کلیک کنید

سعی خواهم کرد در نوشته بعدی ام بیشتر در مورد بیوتکنولوژی (که الان مشغول به تحصیل ++
در این رشته هستم) توضیح بدم. وهمچنین توضیحاتی هم در مورد سیستم آموزشی و سبک
! امتحان گرفتن در هلند بدهم، که خیلی قابل توجه و تامله

مطالبی هم در مورد دوستی خواهم نوشت! چیزی که هرگز نمیتونم فراموشش کنم، دوستانی +++
زیادی در این مدت اقامتم در غربت پیدا کردم، البته با خیلی ها هم دوست نشدم، بلکه فقط آشنا شدم! اما چیزی که هرگز در خواب هم فکرش را نمی کردم، بلاخره اتفاق افتاد. دوستی پیدا کردم
! که حتی تحمل یک روز ندیدنش را هم ندارم چه برسه به یک ماه
چه چیز هایی زیادی از هم یاد گرفتیم، چه بحث هایی که نکردیم، چه روزهایی با هم یک جورهایی قهر کردیم اما طاقت و دوام نیاوردیم و دوباره آشتی کردیم، چه قدر به هم نق زدیم و دردودل کردیم، جه کمک هایی گرفتم، اما نمی دانم آیا کمکی کرده باشم؟! ولی امروز، روز
... خداحاقظیه
فعلا بدروود

۱ نظر:

خاطراتچی گفت...

امیدوارم که امتحانات را با موفقیت پشت سر بگذاری و هر چه زودتر راهی ایران شوی. وقتی وارد ایران شدی لطفا به جای ما هم عطر و رایحه سرزمین آن را استنشاق کن . گاه خیلی در اینجا احساس دلتنگی می کنم. هیچ کجا ایران خودمان نمی شود. دست حق بهمراهت