سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۰

ترم ۱

هر ترم به ۵ قسمت یا ۵ بلاک تقسیم شده. امروز بلاک ۳ تمام شد و امتحانها به خوبی سپری شد. . حجم درسها و مطالعه از اون چیزی که قبلا به مراتب بیشتر است. من در این ترم درس آناتومی/جنین شناسی و هیستولوژی دارم

امشب از خستگی امتحانات این چند روز اخیر توان برای نوشتن نیست. اما اگر در مورد موضوع خاصی سوال داشتید برایم بنویسید تا در‍ پست های اینده به طور کامل توضیح بدهم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

صبا

بعد از ۳ هفته در جزیره صبا امروز اولین امتحان از ۵ امتحان میان ترم را با موفقیت پشت سر گذاشتم
صبا یک جزیره کوچک در دریای کارییب است و من ۲ سال ابتدایی رشته پزشکی را اینجا خواهم گذرند. مدت ها وبلاگم را به روز نکرده بودم و در این چند هفته اخیر نیز حجم زیاد مطالب مزید بر علت شد ! سعی می کنم از این به بعد هر از چند گاهی از عمق زندگی دانشجویی پزشکی و اوضاع و احوال جزیره بنویسم

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

!شاهزاده و گدا

این سوال امروز و دیروز طرح نشده است، مدت هاست گفته اند و شنیده نشده
رعیت زاده ایم و به رعیت بودنمان راضی، چنان گرسنگانیم که اربابی باید باشد تا تکه نانی جلویمان بندازد، زره ای نان خشک بخوریم و به کاسه لیسی ارباب مشغول باشیم.
خودکشی یک انسان تاسف دارد نه بلوا!، چه کرده است این مرحوم که خاک به هوا می کنید؟

اگر رعیت زاده خودش را کشته بود توف و لعنت بود بدرقه اش و حال شاهزاده ای که مال رعیت به خیک بسته است، خودکشی کرده و مرگش او نیز رمانتیک، ترارژدی و سیاه روز ملی می شود
(با تشکر از بهنام م)

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

تسلسل در بهشت کاغد رنگی

می گفت ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است
او اخیرا فهمیده که اینجا جایش نیست
اما بلاخره فهمید
مفهموم عمیقی را فهمید که چرا بعضی از مهاجرین بعد از مدتها اقامت در فرنگ و علی رقم موفقیت نسبی در کسب دانش و کار به موطن خود برمی گردند، واقعیتی که تا قبل از این برایش ناملموس و حتی نامعقول بود. او بعداز ۲۰ سال زندگی در غربت و کسب مدرک فوق تخصص انکولژی، هفته پیش راهی روستایی دور افتاده در شرق ایران شد.
او دوره اقامت خود در آمریکای شمالی را دوران طلایی زندگی خود می دانست که همراه با کسب دانش در بهترین دانشگاه های کانادا و آمریکا و کار در بیمارستان مجهز «ام دی اندرسون تکزاس» بود. تحقیق، انتشار مقالات علمی، آشنایی، تعامل و تبادل فرهنگی، یادگیری زبان های جدید و لمس واقعیت های زندگی ماشینی از نزدیک دیگر دستاورد های این دوره از زندگی او بود. اما او نتوانست تضاد فرهنگی و تنهایی خود را با وجود میل باطنی، انعطاف پذیریی، امیدواری، خوش بینی و امنیت شغلی و اقتصادی خود حل کند. هر چند او این را نیز می دانست که بازگشت وی به ایران شاید کم رنگ کردن صورت مساله و مرهم موقتی برای این جهانگرد بی وطن است، چون او دیگر آن تعلق خاطر به فرهنگ مادری که هنگام خروج از ایران یدک می کشید را به همراه نداشت و تغییراتی خواسته و یا ناخواسته در این مدت ۲۰ ساله در آن ایجاد شده بود.


پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹

تشنج و توهم در پرو

پسرک انگلیسی پس از پی بردن از علاقه من به رشته پزشکی - آیا در ایران دانشکده پزشکی وجود دارد؟
تکنیسین آزمایشگاه - آیا درسته که در ایران میشه ۴ تا همسر دشت؟ تو با چند تا ازدواج می کنی؟
داوطلب آلمانی - ایران کشور باستانی و قشنگیه، در اولین فرصت به ایران سفر خواهم کرد

آیا با این مرزهای بسته، نبود رسانه مستقل میشه روزی این تفکرات افراط و تفریطی را اصلاح کرد ؟

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

کوزکو - پرو

بغض غریبی گلویم را می فشارد و از چشمانم نهری پر خروشی جاریست
از خوشحالی و از دلتنگی
در شهری غریب در پرو
دوستان و زبان و محیطی جدید
داوطلبانی جهان گرد از اقصی نقاط دنیا در پی استعداد های ناشناخته خویش
من و خودم و تنهایی،
دو سه کتاب از صادق هدایت، هرمان هسه و داستایوفسکی
و لب تاپی در آغوش که از هر هم آغوشی دیگر جذاب تر
شهری باستانی با قدمتی چندین هزار ساله
مردمانی فقیر با دندانهای طلایی
همراه با سگانی ولگرد که از سگی فقط هیکلش را به ارث برده اند
و هر صبح به جای خروس ها، از گشنگی میو میو می کنند

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹

چه زجر آوره وقتی تو تنهایی خودت، نه صبح و نه شب نتوانی به تنها دل خوشی ات که گوشه اتاق افتاده دست بزنی و یا اینکه باهاش یک آهنگ و یک ریتم ساده ای را بنوازی
از کابوس این همسایه پایینی، یک رو سری برای دف ام آماده کرده ام و صدای پر هیجان دف را با لباسی که بهش می پوشانم خفه می کنم و آرام ساز می زنم
وقتی صدای در راهرو می آید، به سمت در می دوم و و از چشمی به انتظار مامور امنیتی ساختمان می مانم و تا یک روز گرم آفتابی دیگر صبر می کنم

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

خشونت

از روز پدر، مادر و کلیه روزهای وابسته متنفرم. از کادوهای لوس و از پاچه خواری جلوی پدر و مادر متنفرم. از همه کسانی که روزه پدر و مادر را جشن می گیرند متنفرم. از همه کسانی که در۳۶۵ روز سال فقط یک روز به یاد پدر و مادرشون هستند متنفرم

یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۹

انتظار بی پایان

منتظرم، منتظر یک پیغام یک زنگ تلفن یک ایمیل
سال هاست که از این انتظار می گذرد

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

یک روزی خوب میاد، من این را می دونم

کلی حرف دارم که بگم، نمی دونم از کجا شروع کنم. دوباره استرس آمده به سراغم، ورزش و پروپانولول هم آرومم نمی کنه. چندین مشغله درسی و کاری و اقامتی و مهاجرتی و ادامه تحصیل، همه و همه تو هم گره خورده اند. با این حال امیدواری ام برای گذراندن امتحانات ورودی و گرفتن پذیرش دانشگاه خیلی بیشتر از گذشته است.ْ
از خیر اون داستان کوتاه اروتیک که قرار بود بنویسم هم گذشتم، در حقیقت نیمه کاره رها کردم. شاید روزی داستان را تمام کردم و در اینجا به نمایش گذاشتم.
تابستان امسال یک سفر دور و دراز در پیش دارم، سفره یک ماهه برای کمک داوطلبانه به مردم کشورهای در حال توسعه . جایش هنوز قطعی نشده .برنامه اش که مشخص شد جزئیات سفر را منتشر خواهم کرد. در صورت تمایل به همسفر شدن من را مطلع نمایید.

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

!در حال تجدید قوا و احیای انرژی تحلیل رفته برای بازگشت به زندگی