چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

مفقود الاثر

خداحافظ هلند
آخر آن روز براي من هم فرا رسيد و كاغذي با چند امضا و مهرهايي توپل موپل دادند بهم. آن روز بود كه يك نفر ديگر هم به جمع بي سواد هاي مدرك دار دنيا اضافه شد! فقط نمي دانم چرا بقيه تشويقم مي كردند و از من عكس مي گرفتند (حتي بعدان متوجه شدم دوربين هاي پليس نيز آن روز دو بار از من عكس گرفته اند!). به قول دكتر س. اصفهاني وقتي مي بيني با همه درس خواندن هيچ چيز بلد نيستي و حتي به درد لاي جرز ديوار هم نمي خوري چه احساس انگل بودني به آدم دست مي دهد. روز پر استرسي بود. از همان صبح كه من از ترس دير رسيدن عقربه ماشين را به ته چسباندم. ترافيك در اتوبان آ19 لعنتي هم بيداد مي كرد. قبل از شروع مراسم من و بقيه فارغ تحصيلان محترم و محترمه را مورد تعليماتي قرار دادند كه چگونه وارد سالن بشويم و كي بايستيم، كي بنشينيم و... وقتي وارد سالن شديم موزيك شروع به نواختن كرد. از استرس زياد جرات بلند كردن سرم را نداشتم تا به سن رسيديم و روي صندلي از پيش تعين شده نشستيم، دانشجويان را به ترتيب صدا مي زدند و بعد از تقدير از عملكرد چندين ساله آن ها، در مورد موضوع پايان نامه، مقاله هاي چاپ شده و يا در حين چاپ و از برنامه هاي آينده و حتي از شغل احتمالي آن ها صحبت شد و در نهايت مدرك را تقديم مي كردند. آيا روزي فكر مي كردم كه در نهايت روزي بر اين صندلي خواهم نشست يا نه؟ا وقتي كه در باتلاق درس ها و امتحان هاي پي در پي گير كرده بودم؟ زماني كه تازه چند روزي از جشن تولد 17 سالگي گذشته بود و قدم در بازي بزرگي نهادم. وآااي. دل شكستگي، ناراحتي و تتهايي زماني چه مقتدرانه مي تاخت. فرداي آن روز كاسه و كوزه هايم را جمع كردم و رسما با واخنينگن خداحافظي كردم. با واخنينگني كه 6 سال و نيم را در آنجا سپري كردم. با آن كلبه دنج تنهايي ام، با آن همه خاطرات شيرين و با آن همه دوستي هاي جاويدان. با آن مردمان به ظاهر ساده بي رنگ و روي دوچرخه سوار. با آسياب هاي بادي، گل هاي لاله زيبايش، آب جو و پنير هاي متنوع و خوش طعمش، كانال هاي آب دور تا دور شهر و ديگر جاذبه هايش

جنگ
باور كردني نبود، هيچ چيز بهبود نيافته بود. همه چيز كوپني و سهميه بندي شده بود. حتي برق هم مي رفت. دقيقان شبيه زمان جنگ. يادتان هست؟ دسترسي به اينترنت همراه با زجر روحي عصبي بود. من در آن جماعت بل بشو گيج مي زدم. در آن زمان متوجه حسن نيت عملكرد سفارت كشور عزيزم در لاهه شدم كه مهر خروج بنده را سهوان بجاي 87، 78 در پاسپورت قيد نموده بودندد و من رسما ممنوع الخروج شده بودم. چند روزي از اين طرف تهران به آن طرف تهران پاس داده مي شدم. از گذرنامه به وزارت علوم، بعد به نظام وظيفه، مجددان وزارت علوم و در نهايت گذرنامه. چه لْذتي داشت آن روز در وزارت علوم كه از اين اطاق به اطاق مي رفتم و بعد از دوساعت، يك برادر دوست داشتني مخالفت مي كرد و من را به نظام وظيفه ارجاع داد و وقتي ساعت 12 و در شلوغي و گرما ظهر به ميدان سپاه رسيدم و پس از تفتيش بدني وارد ساختمان شدم، متوجه شدم كه برق رفته است و كار من يك روز به تعويق افتاد. در هنگام خروج ساختمان تمام چراغ هاي راهروي خروجي روشن شد كه گوياي بازگشت برق به كابل هاي تشنه ساختمان نظام وظيه بود

آتش بس
سالم از جنگ عقب نشيني كردم. اكثر وسايلم را پشت خاك ريز خالي كردم و با چمدان كوچك 23 كيلويي و بار دستي 30 كيلويي! عازم آمستردام و پس از توقف چند روز راهي تورنتو شدم. شهري بزرگتر از آنچه تصورش مي كردم. در نگاه اول دلنشين بود مثل همان نگاه 4 ماه پيش. در اين يك هفته اخير تنها مسير چندين خط اتوبوس و مترو را ياد گرفته ام. تلفن همراهي براي خود دست و پا كرده ام و كارهاي مربوط به دانشگاه را انجام داده ام و ديگر هيچ

۳ نظر:

iamhere گفت...

خداحافظ هلند
خداحافظ روزهای پر اضطراب دوست داشتنی
یه جوری خداحافظی کردی که من زدم زیر گریه که آآآآآآآآی هلند !
6 سال و نیم می تواند هر جا و هر زمانی رخ دهد اما آن سالها سالهای 18 سالگی ، سالهای دانشکده، سالهایی که هنوز نه کوچکی و نه نیروی بزرگ شدن داری
آن سالها متفاوتند...میدان که میدانی چه میگویم

بار 30 کیلویی خیلی با مزه بود !! :))

کانادا مبارک :)

هدیه گفت...

کامیار جان خوشحالم که به سلامت برگشتی. دلمون برای نوشته هات تنگ شده بود. امیدوارم مثل همیشه در درس ها موفق باشی

ناشناس گفت...

salam hekayatha ro khoondam jaleb bood ishalla dar torento zendegiye jadid va salamti dashte bashid. bichareh mardome ma ke dar oon ozae kharabe bi sahabo sallar beyad bemoonan ta joon bedan! salam be khoonevadeh beresoonid.

Eradatmand
Mostafa