پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

شام آخر

امشب آخرين شبي است كه در اين اتاق شب را به صبح مي رسونم. كاشكي مي شد امشب نخوابم. دارم نقطه به نقطه و گوشه به گوشه اتاقم را به خاطر مي سپارم و خاطرات اين 5 سال و 2 ماهي كه در اين اتاق بودم را مرور مي كنم. بهتراست بگويم خاطرات اين 6 سال و 2 ماه اخير را كه در اين شهر و كشور گذراندم
دو تا كاكتوس يكي بلند و ديگري چاق حاصل احساسات اين چند ساله، كتاب خانه بي كتاب حاصل علوم ياد نگرفته، يخچال خالي حاصل شكم بي در و پيكر، چمدان هاي پر حاصل خوش خيالي، توپ هاي بي باد نماينگر تحركات جسمي ام، هر يك در گوشه اي از اتاق آرام گرفته اند و من در گوشه ديگر بي قرار منتظر طلوع خورشيد دراين آسمان ابري ام

۴ نظر:

بنیامین گفت...

کامیار جان.دوست عزیز
زندکی مملو از تغییره. الان به پیشواز تغییر برو چون وقتشه. ما رو بی خبر نزار.

هدیه گفت...

Safaret be Salamat Kamyar!

hediyeh گفت...

are ehtemalan hagh ba toe kamyar...adame khoobi bood vali kabootar ba kabootar....

kam kam azeme safari! koja mikhay beri? omidvaram harja hasti movafagh bashi too darso zendegi...

فروغ گفت...

کامیار عزیز
سلام
مژده خوبی بود برای من، همیشه آغاز زیباست حتی اگر هزار باره باشه. زندگی باید مملو از این آغاز های زیبا باشه. روزگار خوب و خوشی داشته باشی در کانادا، حتما از اون جا بنویس و ما رو بی خبر نذار
برات آرزوی موفقیت بیشتر دارم. شاد باشی عزیز و روزگار همواره آفتابی و مملو از نور و تابش لبخند و عشق و دوستی