سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

!اسهال سخن، يبوست فكر

ساعت هفت صبح با خبر خوش غافل گيرم شدم
ساعت چهار
بعدظهر پشت كامپيوتر در دانشگاه چرت مي زدم
ساعت هفت
عصر از خستگي بيهوش شدم
ساعت هشت عصر با رگبار تلفن و موبايل بيدار شدم
ساعت دو بامداد ياد پنچري دوچرخه افتادم، دست به كار شدم ولي فهميدم كه كار از كار گذاشته و بايد تيوبش را عوض كنم
ساعت چهار بامداد آخرين صفحه كتاب بيگانه را خواندم
ساعت هشت صبح دوباره با خط 11 قدم زنان راهي دانشگاه شدم

پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۶

!غصه نخوري ها
...باشه، اما غصه داره من را مي خوره

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶

... ميم مثل مادر، پ مثل

در حالي كه با تلفن صحبت مي كرد، نمي توانست خودش را كنترل كند، اشك هايش بر گونه اش سرازير شدند، گوله گوله. زبانش بند آمده بود. در مقابل خبري كه از پدر شنيده بود زار مي زد، زار زار. قلبش به تپش افتاده بود، صداي تاپ وتوپش را مي شنيد، دوپ دوپ. اما نفسش در سينه حبس شده بود، گويي اصلا نفس نمي كشيد. بدنش هم فلج شده بود، قادر به تكان دادن و چرخاندن زبان در دهنش نبود، فكش قفل شده بود. دست و پايش را نمي توانست تكان دهد تا از پوست كهنه اش بيرون بجهد. فلج شده بود. عضلات صورتش هم از اين قائده مستثني نبودند، لال شده بود، لاااال. وقتي خواست كه حرف بزند، صحبت هايش اصلا واضح نبود. حرف زدنش با گريه كردن فرقي نداشت، هق هق. اما مادرش متوجه شده بود كه هق هق پسرش از قدر شناسي
!است

جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

I followed a three days course last week about safe handling of radioactive materials and sources to get the certificate 5B. It is obligatory for coworkers and students who are going to work in a radio-nuclide laboratory.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

بعد از دو ماه، از امشب قبل از خوابيدن، خواندن آناكارنينا را ادامه مي دهم. چيزي به آخرش نمونده. تو فكرم كه بعدش چي بخوانم؟

شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶

شروعي تازه در

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

خودسانسوري

مي نويسي و پاك مي كني
خاطرات قديمي ات را پاره مي كني
،چاره اين نيست
الهي دل خوشي باشه پناهت

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزل​های روان ما را بس
مست و آشفته ز خرابات خويش

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

نور مهتاب

نگو مي ترسي
چرا مي ترسي؟

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

كارنامه 5 سال و 5 ماهه

اون موقع چي فكر مي كردم و چه گذشت و چند ساله ديگه به حالم چگونه خواهم
!نگريست
ياد اولين روز كه بر روي چرخ از سربالايي دريان لان به سمت دانشگاه مي رفتم
...و
و امروز وقتي از سرازيري دريان لان پايين مي آمدم، آسمان بدون هيچ كدورتي آبي
:) بود

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

من از آن روز که در بند توام آزادم

محسن نامجو، آهنگ زلف بر باد، آوازي متفاوت، زهرا امیرابراهیمی، ويدويي عجيب، گنگ، نامفهوم، شما چي؟
براي شنيدن زلف بر باد
اينجا ، براي ديدنش هم اينجا
(BBC)موسیقی به سبک محسن نامجو
(ای خاطره‌ات پونز، نوک تیز ته کفشم(راديو زمانه-
متن، گفتگو
(محسن نامجو(
ویکی پديا
پ.ن. نمي دانم چرا لينك گفتگو راديو زمانه (ای خاطره‌ات پونز، نوک تیز ته کفشم) درست كار نميكنه. در صورت بروز مشكل، ادرس زير را در آدرس بار اينترنت اكسپلرر كپي كنيد http://www.radiozamaneh.org/podcast/programs/20070205_namjoo.mp3